دم دمای غروبه … توی دفتر کارم نشستم و چای مینوشمو صفحات اینترنتو زیرورو میکنم…

‫دم دمای غروبه … توی دفتر کارم نشستم و چای مینوشمو صفحات اینترنتو زیرورو میکنم … از آرامشم لذت میبرم !
زنگ دفتر به صدا در میاد و پسر جوانی وارد میشه …ظاهر مرتب و آرام … با لحجه شیرین (…) بهم میگه برای آگهی استخدامی که شنبه تو روزنامه چاپ شده اومده … صداش به گوشم آشنا میاد دیروز تلفنی ازم آدرس دفترو گرفته بود … خاطرم اومد که گفت دانشجوست و چند ساعتی از هفته نمیتونه بیاد سرکار …
نگاهی به اون میندازم و میپرسم مطمئی اینکارو میخوای ؟ گفت : بله .
میپرسم : میدونی که کارش کارگریه و خدماتیه … میگه : میدونم
براش توضیح مختصری از کارو میگم و هر لحظه منتظرم که بگه نه ممنون نمیخوام… اینکار مناسب من نیست ولی انگار چنین قصدی نداره… مشتاق گوش میده !
میپرسم کجا دانشجویی ؟ میگه: دانشگاه علم صنعت …
معذب میشم میپرسم چه رشته ای؟ میگه : ریاضی محض …سرفه ای میکنم تا بتونم خودمو جمع و جور کنم …ابروهامو بالا میندازم و ادامه میدم الان کجا ساکنی ؟ پاسخ میشنوم خوابگاه دانشگاه …
سکوت برقرار میشه

از سختی کار براش میگم و برخوردها با این نوع کارها ! آروم گوش میده بعد میگه : جاهای زیادی واسه پیدا کردن کار رفتم …رفتم برای کار تو کافی شاپ ولی حقوقش کمتر از اینکاره و ساعات کاریش بیشتر …برای تدریس هم فرم پر کردم ولی تماسی باهام نگرفتن … چند جا دیگه رفتم ولی حقوق و شرایط کاریش مناسب من نیست اینکار هم حقوقش بیشتره و هم ساعات مرخصی کلاسهامو میپذیرید …
سکوت برقرار میشه
بلند میشم و به سمت قفسه ها میرم و بهش میگم : من واقعا روم نمیشه این برگه رو بهت بدم پر کنی … پوزخندی میزنه و برگه رو میگیره
شروع میکنه به نوشتن مشخصات ..

احساس خوبی ندارم با اینجور موارد زیاد برخورد کردم ولی همشون بعد از مدتی خودشون کارو پس میزنن و میرن … ولی این یکی صاف صاف نشسته و میخواد انجامش بده …
خودمو با گوشیم و برگه های جلو روم مشغول میکنم ولی سنگینی فضا رو نمیتونم تحمل کنم …
بلاخره برگه رو پر میکنه و بلند میشه میاد سمتم تا تحویلم بده …درحین اینکه برگه رو ازش میگیرم باتردید میگم : چه مقطعی ؟ پاسخ میشنوم : فوق لیسانس ریاضی محض دانشگاه علم و صنعت … متولد سال هفتاد …
به پولش نیاز داره … از هفته بعد قراره کارشو شروع کنه … …
دیگه آرامش چند دقیقه پیشو ندارم …
دارم خفه میشم …دلم میخواد فریاد بزنم …
بی اختیار یاد این لطیفه میفتم :
(( یه روز یه بابایی (فکر کنید تو خارج!!!!!)
پسرش فارغ التحصیل میشه هیچیم بارش نبوده
زنگ میزنه به یه پارتیش میگه :دمت گرم واسه پسرم یه شغلی جور کن!

پارتی: میخوای سفیرش کنم!
باباهه: نه بابا اون خیلی زیاده…
… … پارتی: میخوای وزیرش کنم!
باباهه: اوووووف نه.
پارتی: میخوای وکیل مردمش کنم!
باباهه: نه بابا یه جایی معلمی … کارمندی … نظافتچی … چیزیش کن…
پارتی: شرمنده اون دیگه سواد میخواد …! ))

ریحانه
۲۰ بهمن ۱۳۹۳‬

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: